برای شهید محمد مرصاد مومنی طامه و همه‌ی آنانی که در بهار خویش فهمیدند " در عالم رازی است که جز به بهای خون فاش نمی‌شود"

شبی که رد شدی از مرز جستجوهایت
سوال تشنه‌تری بود در سبوهایت

دمی نگاه نکردی به قاب پشت سرت
مگر چه جاذبه‌ای داشت روبه‌روهایت

کسی شنیده که فوجی ستاره آمده‌اند
برای عرض خوش‌آمد به سمت و سوهایت

همیشه با شهدا حرف می‌زدی اما
بدون واژه روان بود گفتگوهایت

تو خواستی بروی پیش از آنکه بنشیند
بهار عمر پدر! برف روی موهایت

مدافع وطن خود شدن... شهید شدن.‌..
چقدر زود رسیدی به آرزوهایت

اعظم سعادتمند

+ تاريخ ۱۴۰۴/۰۵/۱۶ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

جهان مرده است آیا؟غزه را آیا نمی‌بیند؟
ندارد جرئت اینکه ببیند یا نمی‌بیند؟

چرا اعراب احوال برادر را نمی‌پرسند؟
فلسطین هیچ مهری در برادرها نمی‌بیند...

غذایی نیست،آبی نیست، نای آه و زاری نیست
نَمی از آدمیت،غزه در دنیا نمی‌بیند

چنان پاشیده بر چشم جهان؛ نسیان،که می‌بیند
هزاران بار این کشتار را، اما نمی‌بیند

دروغ سینمایی نیست بمباران‌ِ گنجشکان
درخت جیک‌جیک شهر را،فردا نمی‌بیند

ببخشایم خدا ! در انتظار پاسخی هستم
اگر درمانده می‌پرسم خدا آیا نمی‌بیند

#اعظم_سعادتمند
#غزه
#فلسطین

+ تاريخ ۱۴۰۴/۰۵/۰۲ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

می‌کِشی روح مرا چون نقش یک ایوان کاشی
آبی‌ام، سبزم، سپیدم، تا تویی نقّاش باشی

شمع سقّاخانه‌ها تو، گلّۀ پروانه‌ها من
قصّه‌ای هستیم با هم بی‌تکلّف، بی‌حواشی

در محبّت تازه‌کارم، حرف‌هایی ساده دارم
می‌سرایم از تو امّا مثل شاعرهای ناشی

تا که بنویسی به من، ای خوشنویس! از مطرب و می
یک نیستان آرزو را عاشقانه می‌تراشی

می‌نشینم روبه‌رویت، خنده‌رو از گفت‌وگویت
حافظت کو تا غزل را باصفاتر چیده باشی؟

#اعظم_سعادتمند

از کتاب #لیلی_آذر

+ تاريخ ۱۴۰۳/۰۶/۲۵ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

غزلی از کتاب پاییز 61 به روایت اقاقی:

دوباره حضرت نقاش بود و بوم سفید

نشست سبز کند صحنه را که سرخ دوید

کمی به فکر فرو رفت و مکث کرد سپس

نگاه کرد به زردِ طلاییِ خورشید

نخواست، منصرف از آفتاب سوزان شد

به سوی آبیِ نرم مطنطنی، چرخید

کدام را بکشد رود یا که دریا را

و در تلاطم این فکر، آسمان غرّید

به قهر رفت به سمت بنفشِ تنهایی

بنفش با غمی آرام، چشم از او دزدید

سیاهِ خسته و نارنجیِ خزانی هم

یکی‌یکی همه از او شدند نا امّید

غروب بود و غمی ناگهان دلش را برد

کشید معرکه را بی‌درنگ، سرخِ شهید

#اعظم_سعادتمند

#پاییز_61_به_روایت_اقاقی

+ تاريخ ۱۴۰۳/۰۴/۲۸ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

مجموعه غزل عاشورایی

پاییز ۶۱ به روایت اقاقی

منتشر شد.

#پاییز۶۱_به_روایت_اقاقی

#اعظم_سعادتمند

امیدوارم که ناخالصی‌های مرا در دریای بزرگواری خود حل کنند و بپذیرند این اظهار محبت و ارادت بسیار ناچیز را.

+ تاريخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۹ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا

باقی‌ست برای علی از عشق،فراقی
در سینه‌ی او مانده چه دردی و چه داغی

خاموش نشسته است ولی وصف غمش را
گردن نگرفته است چرا هیچ چراغی

بعد از تو علی کیست در این شهر؟ غریبی
عرشی‌ست که زانو زده در کنج اتاقی

بعد از تو فقط ماه فقط چاه فقط آه
می‌‌گیرد از او هر شب و هر روز سراغی

دنبال نشانی ز تو ای ساقه‌ی طوبی
هرچند کویریم،رسیدیم به باغی

مجذوب غم پرچم نام تو، نگاهم
جاری‌ست میان در و دیوار رواقی...

#اعظم_سعادتمند

+ تاريخ ۱۴۰۲/۰۹/۲۱ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

هنوز هم از هر کجا که راه بیفتم
به خانه‌ی تو می‌‌رسم
هنوز هم روی پلها و گوشه کنار پیاده‌روها و خیابانها،دنبال نور گنبدت می‌گردم که سلامی تازه کنم به تو


‌آرام می گرید غباری خسته از کینه
تا می‌نشیند گوشه‌ای از صحن آیینه

بی‌تابی‌اش را سخت می‌گیرند در آغوش
سقف و ستون بارگاهت با طمأنینه

می‌گوید از آوارگی در باد... در طوفان...
از سال‌های رفته در کنج قرنطینه

قصدش مکدّر کردن آیینه‌هایت نیست
او این غبارِ آهِ بیرون رفته از سینه

اویی که می‌داند "ابد در پیش دارد"_چیست؟
جز با تو بودن خواهشش_ بانوی دیرینه!

بانوی باران‌ها بدل خواهد شد از مهرت
هر برگ خشک و دانه‌ی سنگی به سبزینه
*
شب‌حالی‌ام را صبح خواهد کرد چشمانت
ای در نگاهت مژده‌ی خورشید آدینه

#اعظم_سعادتمند
پ‌ن:
ابد در پیش داریم
علامه سید محمد‌ حسین طباطبایی که رحمت خدا بر او باد...

+ تاريخ ۱۴۰۲/۰۲/۳۰ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

خم میشوند تا به کمر در آن
سطل زباله می‌دهد اینجا نان
سطل زباله ناجی مردی که
مانده‌است در مخارج فرزندان
سطل زباله ناجی آن زن که..
نامش چه بود؟مریم یا ریحان؟
سطل زباله‌های عزیز شهر
کم نیستید از گل و از گلدان
هر شب در انتظار شما هستند
چشمان پشت شیشه‌ی رستوران
تنها در این زمانه شما هستید..
تنها شما به فکر تهیدستان
#اعظم_سعادتمند
پ‌ن:خسته‌ام از مسافت میان دو سر پناه...
۲۶ مهر ۱۴۰۱
۲۲ و سی دقیقه‌ی او .


+ تاريخ ۱۴۰۱/۰۷/۲۶ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

گرچه همه دویدن و دویدن است زندگی
خسته نمی شود ولی پیلتن است زندگی
هرچه که زخم تر شده، سِرّ شده سخت تر شده
پوست کلفت‌تر شده کرگدن است زندگی
با حرکات عاشقش با سکنات فارغش
با همه‌ی دقایقش شکل من است زندگی
می‌کشدت قدم‌قدم در پی خویش غم به غم
صحبت اوست مغتنم آه! زن است زندگی
#اعظم_سعادتمند

۲۵/مرداد/۱۴۰۱ سروده شد
پ‌ن:برای مفاصلم که آوازه‌خوانهایی برای تمام فصولند..

+ تاريخ ۱۴۰۱/۰۷/۲۴ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 


ما که این پنجره های بسته نیستیم مگه نه
این دوتا صندلی شکسته نیستیم مگه نه
این دوتا فنجون لب‌پر نَشُسته روی میز
این سکوت تو هوا نشسته نیستیم مگه نه
تو یه گلدون، یه گل قرمز شمدونی بودیم
نه..نه این زردای دسته‌دسته نیستیم مگه نه
اگه باز ریشه کنن بوته‌ی دستامون تو هم
می‌بینیم که از بهار گسسته نیستیم مگه نه
ما می‌خوایم با چمدون مشترک سفر کنیم
نه..نه این مسافرای خسته نیستیم مگه نه

#اعظم_سعادتمند

+ تاريخ ۱۴۰۱/۰۲/۰۶ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

غریب و خسته به درگاهت آمدم ...

 

هرگز نبودی ذره‌ای چون مردم دنیا
حتی نخوردی دانه‌ای از گندم دنیا
قدت نمی‌گنجید زیر طارم این شهر
ای خاک پایت آسمان هفتم دنیا
دور از تو غیر از پیله‌ی ظلمت چه می‌بافیم
با این کلاف کهنه‌ی سردرگم دنیا
زهر است وقتی بهترینِ دوستانت را
کشته است بی‌رحمانه شهد قُلزم دنیا
هرقدر می‌شد نیش زد، سم ریخت، غم پاشید
بر جسم و بر جان و جهانت کژدم دنیا
#اعظم_سعادتمند

+ تاريخ ۱۴۰۱/۰۱/۳۱ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

شکلهای مختلفی دارند
نشانه‌ها
یک لبخند ناگهانی‌اند گاهی 
یا بلندی سلامی
در شلوغی پیاده‌روها
یک صندلی خالی
در انفجار جمعیت متروها
مطمئنم
پری که از آسمانِ بی‌کبوتر یک روز خاکستری
نرم‌نرمک چرخید و
بر شانه‌ام نشست هم نشانه بود
شکلهای مختلفی دارند 
لبخندها سلامها
مثلا همین رشته‌ی دانه‌های دریایی
که دست به دست چرخیده‌است و
پیدایت کرده‌است
تا ذکر خیر انگشتهای زنی غمگین
شعر تازه‌ی تو باشد...

نشانه‌ها
غمهای متحدی دارند.

...پ‌ن:نشانه‌ی آبی امروز گوهرشاد...
کسی بی‌‌‌هوا آمد و تسبیحی مزین به نام‌های اعظم عشق در دستم نهاد...‌

 

+ تاريخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۸ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

همیشه دوست داشتم چند بیت برای این خانه بگویم
برای این خانه که عمر عزاداریهایش به نزدیکی دو قرن می‌رسد
و خاطرات دراز کوچه‌اش مرا به روزگار گرفتن دستهای #مادرم می‌برد....

ذکر آجر آجرش یا فاطمه یا فاطمه
الفتی دیرینه دارد خانه‌ای با فاطمه
بر در و دیوارهایش نام‌های روشنی است
بر جبینش نقش با خط معلّی فاطمه
طاق‌هایش از غم بانوی عالم منحنی
در نگاهش حسرت پنهان و پیدا:فاطمه
قصه‌اش از کوچه‌های تنگ آذر می‌رسد
تا نخستین دوست‌داران علی، تا فاطمه

*
روضه‌ی عباس میخواند کسی،شاعر بگو:
مهر بی‌اندازه‌ای دارد به سقا فاطمه
رود اگر میجوشد از چشم عزاداران ماه
آبیاری می‌کند این روضه‌ها را فاطمه
ما پر از ریگیم ریگ تشنه ریگ سوخته
ما همه جوییم جویی مرده دریا فاطمه

*
داشتم میگفتم از یک منزل عاشق که برد
کاروان اشکهایم را کجاها فاطمه
در دل این خانه پیش از خلق آب و خلق خاک
آتشی از عشق از غم کرده بر پا فاطمه
خاطراتش را بنا باشد اگر شعری کند
می‌شود یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه...
#یا_فاطمه
#یا_زهرا
#اعظم_سعادتمند
#خط_معلّی
#بیت

‌پ‌ن:خانه‌ای در همسایگی ما ....

 

+ تاريخ ۱۴۰۰/۱۰/۱۶ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

آتش بگیرم ..آه..یا خاموش بنشینم 
این‌روزهایی را که غمگینی و غمگینم
غیر از نگاهی از سر افسوس حرفی نیست
وقتی که از اندوه سنگینی و سنگینم
جز گریه کردن بر مزار جوی‌بارانت
از من چه کاری بر میاید خاک دیرینم!
من زنده می‌خواهم تمام رودهایت را
این آرزوها می‌دهد یک ذره تسکینم
دارم دعایت می کنم هر صبح و ظهر و شب 
پرپر زنان در انتظار مرغ آمینم

از دشت آغوشت سفر کردن چه بی معناست 
ای روم و یونان، مصر و هندم، چین و ماچینم!
حتی اگر جایی هوای بهتری باشد
از آسمانت دل نخواهد کند شاهینم
بر کوه‌هایت لاله‌ای پر حرف خواهم شد...
یک روز مرگی سرخ می‌آید به بالینم...

#اعظم_سعادتمند
پ‌ن:مرا با چراغ‌‌ها پیوند خوشایندی است
روشن بمان آبادی من..

+ تاريخ ۱۴۰۰/۰۹/۱۱ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

برای رنج کدامین کلات گریه کنم 
برای خوزستان یا هرات گریه کنم 
بگو که از غم همسایه‌ات بمیرم یا 
برای درد خودت ای فلات گریه کنم
برای غزنی و قندوز و قندهار و مزار
اجازه هست که بر شانه‌هات گریه کنم؟ 
برای مردمِ در روزگار آتش و خون 
به جستجوی امیدِ حیات گریه کنم
برای مردم بیچاره‌ای که می‌خوانند
شبانه روز دعای نجات گریه کنم
برای تشنگی هور و کرخه و کارون
هزار دجله،هزاران فرات گریه کنم
چه خوب شد که محرم رسید روضه بخوان 
که های‌های کنار صدات گریه کنم
#اعظم_سعادتمند

#خوزستان
#هرات
#افغانستان
#درد
پ‌ن:این روزهای خسته‌ی بی‌مادر...

+ تاريخ ۱۴۰۰/۰۵/۲۳ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

مسئول شب چه کسی است؟
کیست او که تنهایی را
ماه را
و باران را
قسمت می‌کند

مسئول اسبها چه کسی است؟
گم کرده‌ام
گیسویم را
و خودم دیده‌ام که باد
 با موهایم به دریا می‌رود
 
من شب اسبهایم را می‌خواهم
مسئول گریه‌های من چه کسی است؟
#اعظم_سعادتمند

+ تاريخ ۱۴۰۰/۰۵/۱۷ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

سیل غم می‌بارد و دریای احمر می‌شود آغاز
داستان کشتی در خون شناور می‌شود آغاز
نور سرخی از زمین بر هیئت افلاک می‌ریزد
آن چراغ تا ابد پروانه‌پرور می‌شود آغاز
می‌شکوفد ارغوان از کوه و سنگ و خاک و نخلستان
مرزهای سرزمین لاله پیکر می‌شود آغاز
می‌‌کُشد گنداب شب را عطر مواج سپیداران
رزم آن هفتاد و دو ماه مطهر می‌شود آغاز
می‌دوند از خیمه بیرون یاس‌های شعله‌ور در باد
رد پای کودکان بر خار و خنجر می‌شود آغاز
شهر بر می‌خیزد از خوابی گران با پرچمی در دست 
با سلامِ بر شهیدان روز محشر می‌شود آغاز

#اعظم_سعادتمند
۲۹ مرداد ۱۳۹۹ بود 
و چه مردادی...
@azamsaadatmand

+ تاريخ ۱۴۰۰/۰۵/۱۶ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

سلام بر تو که بارانی...

یا جوادالائمه ادرکنی

شکافتیم شبی حلقه‌ی محاصره‌ها را
و یک به یک همه‌ی جاده ها و سیطره ها را
شکست هیبت بغداد تا که نام تو آمد
گذاشتیم اگر پشت سر مخاطره‌ها را
و چشم بر ستمِ سنگلاخ و آبله بستیم
که وا کنیم به سوی تو پلک پنجره ها را
نداشتیم به همراه جز دو شعله‌ی لرزان
که می کشید به دنبال خویش شب پره ها را
چه ابرها که چکیدند بی بهانه و شستند
عبور شیشه‌ی پر گرد و خاک منظره ها را
*
نه عکسهای زیارت که آن هوای صمیمی
نگاه داشته روشن چراغ خاطره‌ها را
#اعظم_سعادتمند

پ‌ن:سفرنامه‌ی کاظمین..

+ تاريخ ۱۴۰۰/۰۴/۲۰ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

خسته و دلگیر و دلتنگم کجایی روح من

دستهایت را بکش بر پیکر مجروح من

سیل دارد می برد ما را به عمق نیستی

کشتی ات کو کشتی ات کو کشتی ات کو نوح من

#اعظم_سعادتمند

#بداهه

+ تاريخ ۱۴۰۰/۰۲/۲۸ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |


اَلسَّلامُ عَلیَ مَن جَعَلَ اللهُ الشِّفاءَ فی تُرْبَتهِ

نامت دلیل محکم مرگ و حیات من
مهرت ثبات داده به اضلاع ذات من 
باران دوست داشتنت بی مضایقه
بخشیده است جان به جماد و نبات من
محتاج عشق هیچ کسی جز تو نیستم
شش گوشه‌ی غمت همه‌ی کائنات من
در این شب قدیمیِ هر لحظه بیم موج
نورت همیشه آمده بهر نجات من
در راه کربلای تو افتاده اتفاق 
ای مهربان،عزیزترین خاطرات من
هی‌ می‌نویسم از تو و هی سبز می شوم 
چشمت چه ریخته است مگر در دوات من
با یاد جمعه‌ی حرمت جور دیگری است
اشک دعای ندبه و آه سمات من
#اعظم_سعادتمند
#عزیزترین_خاطرات

+ تاريخ ۱۳۹۹/۱۲/۲۷ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |


بردم پناه از شب سرما به فاطمه
از درۀ درندۀ دنیا به فاطمه
آویختم به رشته‌ی نوری‌ که می‌‌‌رسید
از چار سو به ساقۀ طوبی به فاطمه 
رازی که هیچ‌وقت نگفتم به هیچ‌کس..
آهی شدم که بسپرم آن را به فاطمه
من، ابرسنگ ساکت تنها، گریختم
از کوه و دشت و جنگل و دریا به فاطمه
افتاد دانه دانۀ اشکم به دامنش 
نزدیک بودم این همه آیا به فاطمه؟
*
آنقدر روشن است و درخشان که داده‌ای
ای عشق نام نامی زهرا به فاطمه
"من سردم است" در ته این ظلمت نمور
دست مرا بگیر خدایا به فاطمه...

#اعطم_سعادتمند

+ تاريخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۶ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النُّورُ السَّاطِعُ

نامش محمد بود رخسارش محمد بود
لحن نبوت‌وار گفتارش محمد بود
وقتی سخن می‌گفت می‌رویید خورشیدی
در هر کلام گرم پربارش محمد بود
وقتی قدم می‌زد میان کوچه‌های شهر
حتی نسیم نرم دستارش محمد بود
در خشت خشتش ذکری از باری تعالی داشت
محراب مسجد بود و معمارش محمد بود
در ایستادن کوه بود و در نشستن کوه
سرتاسر رفتار و کردارش محمد بود
آن چشم نور و نار و ظلمت را شکافنده
آن چشم...با اندوه بسیارش محمد بود
زیبایی‌اش زیبایی‌اش زیبایی‌اش می‌گفت
تنها نه جدش،یار و دلدارش محمد بود

جابر تو می‌دانی کسی که مفتخر گشتی
یک دفعه‌ی دیگر به دیدارش محمد بود
#اعظم_سعادتمند

 

+ تاريخ ۱۳۹۹/۰۵/۰۷ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

در سایه‌سار گیسوی حوّاست شهر من
زیباست..بی‌ملاحظه زیباست شهر من


سبز از نسیم سیب سحرگاه خلقت است
تلفیقی از وقار و تماشاست شهر من


چون دختران عاشق از غم تکیده‌اش
تنها و مهربان و شکیباست شهر من


او را مبین نشسته در آغوش شوره‌زار
دریای آبهای گواراست شهر من


گفتند آشیانه‌ی آل محمد است
بر شاخه‌ی مقدس طوباست شهر من


از روزگار دور در آفاق، روشن است
مدیون مهر دختر زهراست شهر من


#اعظم_سعادتمند 
پ‌ن:خسته‌ایم و جان‌پناه ما تویی

 

+ تاريخ ۱۳۹۹/۰۴/۰۴ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

سلام بر اندوه مهربان تو...

حدیث چشم تو جاری از آسمان بقیع
در امتداد غدیر است داستان بقیع


به یادگار از آن خاطرات سوخته است
اگر نشسته غمی شعله‌ور به جان بقیع


سکوت و خلوت و نور است آن‌چنان،گویا
خود خداست در این خاک روضه‌خوان بقیع


نه مثل کفتر مشهد نه کفتران عراق
که فرق دارد حال کبوتران بقیع


چه ابرها که غریبانه گریه سر دادند
در آرزوی رسیدن به آستان بقیع


سلام‌ها به نسیم و به آفتاب و به ماه
به هر که آمده پابوس خاندان بقیع


چه غم که شمع و چراغی ندارد این وادی
که خون صادق صبح است در رگان بقیع


#اعظم_سعادتمند 
 

+ تاريخ ۱۳۹۹/۰۳/۲۷ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

چطور این همه دورم چطور این همه دور
چطور این همه افتاده ام به دور از نور

چطور این همه تاریک و سخت و زبر شدم
چقدر جانور وحشی است در این گور

چقدر خسته ام از خود چقدر دلگیرم
از این منی که پر است از براده های غرور

خودم برای خودم ساختم دلی بی ماه
خودم برای خودم ساختم شبی دیجور

هنوز زنده ام اما چه زنده ای که پر است
هوای جانم از افسوسهای اهل قبور

مرا بگیر در آغوش بی زوال خودت
مرا که تشنۀ نورم مرا که تشنۀ نور
#اعظم_سعادتمند 
#همین_حالا
@azamsaadatmand

+ تاريخ ۱۳۹۹/۰۲/۲۸ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

اسب یال افشان من در باد خواهد رفت

بی محابا سوی عشق آباد خواهد رفت

ماه ای ماه بزرگ خشکی و دریا

هر چه شب ، با دیدنت از یاد خواهد رفت

هر که می بیند تو را آنسوی دریاها

رسته از امواج غمها ، شاد خواهد رفت

هر که آنی دیده باشد چشمهایت را

قصه اش  فریاد در فریاد خواهد رفت

روح من این آبیِ سیّالِ شاهین_اسب

از ورای دشتها آزاد خواهد رفت

#اعظم_سعادتمند
 

+ تاريخ ۱۳۹۹/۰۲/۲۰ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

غزلی از بهار ۱۳۹۶ 
تقدیم به زنان بزرگی که میشناسم
.
.
 
 
به این رزم‌میدان به این روزگار 
من آورده‌ام مرد جنگی هزار 


اگر اوست رستم که من ساختم 
چنین شیر مردی از آن شیرخوار 


به کامش بهارانه جان ریختم 
اگر گشت رویین‌تن،اسفندیار 


هر آنکس که شد در جهان نامور 
منش بوده‌ام اول آموزگار 


چه بسیار داغ پسر دیده‌ام 
جهان دیده تهمینۀ بی‌شمار 


اگر قصه عشق است،رودابه ام 
نه هم کیش نیرنگ سودابه‌وار 


اگر قصه جنگ است،جنگیده‌ام 
که گرد آفریدم بر اسبی سوار 


به افسون مهرم اسیری،مرا 
به رامشگری‌های سوسن چه کار 


هنر می‌چکد از هر انگشت من 
زنی ریشه دارم ، زنی خانه‌دار
#اعظم_سعادتمند

#رودابه
#تهمینه
#گردآفرید
#سودابه
#سوسن_رامشگر 
 

+ تاريخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۶ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

یک غزل پاییزی که محصول باران اول آبان است و تماشای گلدان‌های حیاط..حیات..
🍁🍂🍁
پاییز را با خش‌خش آزردگی‌هایش
با پیکر لبریز از خون‌مُردگی‌هایش


با آش گرم و قرصهای تب‌بر تلخش
با خواب لذت‌بخش سرماخوردگی‌هایش


میخواهمش با آشنایی‌ها،جدایی‌ها
با گریه‌های از سر افسردگی‌هایش


طی کرده‌ام چل سال کافه‌کافه‌هایش را
ای قهوه‌های سردِ دل‌نسپردگی‌هایش!


در جستجوی دستهای محکمی شاید
افتاده‌ام در جاده‌ی سرخوردگی‌هایش


من کیستم؟یک خانه‌ی خلوت که مشغول است
با چند گلدانِ پر از پژمردگی‌هایش


#اعظم_سعادتمند 
#پاییز

+ تاريخ ۱۳۹۸/۰۸/۱۶ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

وقتی که هوای آب طوفانی بود

در قلب جزیره ها پریشانی بود

هر موج نهنگ مرده ای را می برد

من ماهی و او صخرۀ مرجانی بود

#اعظم_سعادتمند

 امروز 23 شهریور ماه است و دقیقا نوزده سال گذشته است...

اگر حوصلۀتان کشید با فاتحه یا صلواتی روح پدرم را شاد کنید.

+ تاريخ ۱۳۹۸/۰۶/۲۳ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |

 

تقدیم به بانویی که وقت و بی‌وقت پناهگاه خستگیها و دلتنگیهای ماست

ای صدای قدمت مژده‌ی باران بهشت!

شد نمک‌زار قم از آمدنت خوان بهشت

ما به یمن قدمت خوانده و ناخوانده شدیم

یک‌به‌یک،لایق و نا‌لایق،مهمان بهشت

از همان روز که خاکت گل و گلدسته نداشت

کوچ کردند به این ناحیه مرغان بهشت

می‌رود سمت خیابان ارم آه اگر

دلِ آدم بشود تنگِ خیابان بهشت

کودک و پیر و جوان در حرمت حس کرده‌است

بازگشته‌است به امنیت دامان بهشت

تو به هر پنجره لبخند رضایت بزنی

می‌شود باز نگاهش به خراسان بهشت

*

شعر گفته است در اوصاف تو ای آینه‌جان!

این غباری که نشسته‌است بر ایوان بهشت 

اعظم سعادتمند

+ تاريخ ۱۳۹۸/۰۴/۱۶ساعت نويسنده اعظم سعادتمند |