|
|
|
|
|
آقای علی اصغر شیری شاعر خوب همشهری نقدی نوشته اند بر گنجشکهای پاییز در اینجا . با تشکر از آقای شیری و آرزوی موفقیت برایشان. |
||
|
|
|
|
|
اگر دلتان میخواهد یک کتاب پر از غزلهای ِ غزل بخوانید "سخت است اینکه جای خودم باشم* " را از دست ندهید. *مجموعه ی غزلیات آقای محمد رفیعی دوست شاعرم. نمایشگاه کتاب.غرفه انتشارات گنج عرفان راهرو 25 و همچنين غرفه انتشارات شاني راهرو 20 غرفه 23 دوستان قمي مي توانند به كافه سايه روشن واقع در خيابان جمهوري نبش كوچه 22 مراجعه كنند.
|
||
|
|
|
|
|
من و هراس سقوط از فراز جاذبه ها که راه می روم از روی تیزی لبه ها شنیدنی است کشیشی که اعتراف کند شنیدنی تر از آن اعتراف راهبه ها مرا به قطب خودت قطب عشق می بردی مخالف جهت بادها و عقربه ها حساب کردم از این عشق سودها ببرم غلط ازآب درآمد ولی محاسبه ها و اعتماد به عشقت نتیجه اش این شد زنی رها شده ام درهجوم شائبه ها
|
||
|
|
|
|
|
تاریک بود که آمدم تاریک تر که رفتم جهان روزنه ای بود از تاریکی به تاریکی |
||
|
|
|
|
|
در این غروب یخ زده با جامه ی بنفش تنها به کوچه ها زده ام بی کلاه و کفش کولاک شد ملافه ای از برف پهن کرد بر خاطرات: قرمز پررنگ تا بنفش شاید بماند از همه ی روزگار من یک نقش باستانی از این شعر بر درفش یک روز بی گمان همه خواهند گفت :آه! ریگی نداشت دخترک بی نوا به کفش تاریکتر شده است هوا می روم هنوز در کوچه های شعله ور از رقص آذرخش غمگین ترم از آنکه بیندیشم ای غزل! لطفا گناه قافیه های مرا ببخش
|
||
|
|
|
|
|
به دنبال کسی در این خیابانها نمي گردم فقط این قدر مي دانم که دراین شهر ولگردم دلم راضی نشد از خواب خوش بیدارشان سازم اگر هرگز به دنیا کودکانم را نیاوردم زمانی فکر مي کردم یکی از فیلسوفانم چه کار خنده داری مي نشستم فکر مي کردم چه باید کرد با یک روح سرماخورده در باران چقدر از زندگی از عشق حتی شعر دلسردم برایم نسخه اي با سادگی از دود مي پیچی که بهتر مي شود با آتش سیگار سردردم! که گفتی!مي توانی پا به پایم دربه در باشی! ولی من با کسی غیر از خودم دیگر نمي گردم
|
||
|
|
|
|
|
آماده ام غزل غزل افسونگری کنم با خط و خال شعر تری دلبری کنم چون قله های برفی البرز باشم و بر سبزه زار دامنه ها برتری کنم مي رقصم آن چنان که پری در مسیر باد تا دختران سر به هوا را جری کنم آوازهای دشتی گیسوی خویش را سخت است پای بسته ي این روسری کنم از آبهای وحشی آزادم و مخواه از رودهای یخ زده فرمانبری کنم با باد مي دوم که بپیچم به پای تو در پهنه ي وسیع تو نیلوفری کنم بعد از عروسکی که در آغوش داشتم در حق کودکان جهان مادری کنم
|
||
|
|
|
|
|
«شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت » حسین پناهی
گفتی چه دارد چشمهایت جز سیاهی یادت مي آید شعر خواندم از پناهی گفتم اگر با من مي آیی چتر بردار بی اعتبار است این هوای مهر ماهی من خانه ات هستم چه مي خواهی عزیزم از این مسافرخانه های بین راهی آن شب برایم چای دم کردی که شاید یک استکان از خستگی هایم بکاهی گفتی بیا حرفی بگوییم از سر عشق گفتم فدایت مي شوم گفتی الهی...
نام تو را بر کوهساران مي نوشتم نام مرا بر کوه کاغذهای کاهی مي رفتم از مهتابی این خانه تا ماه حالا کجایم بین کفترهای چاهی دنبال یک دیوانه مي گردم که اینجا مي گشت دنبال من دیوانه گاهی
|
||
|
|
|
|
|
"هوای حرف تو آدم را عبور می دهد از کوچه باغهای حکایات و در عروق چنین لحنی چه خون تازه ی محزونی"
|
||
|
+
نوشته شده در 90/07/15ساعت توسط اعظم سعادتمند
|
||